روزهاست که دیگر به نوشتن فکر نکرده بودم و حتی به این خانه هم سری نزده بودم طوری که کلیدش را گم کرده بودم با کلی پرس و جو بلاخره یافتمش و حالا باز در اینجا هستم پس می خواهم بنویسم بنویسم از روزهایی که گذشت و از روزهایی که پیش روست و از وقایعی که می بینم و می شنوم
می خواهم از نو شروع کنم شروعی دوباره و استوارتر از همیشه
قناری
آنقدر عاشق بود
که میله های قفس را ندید
قناری
هرگز ندانست
که آبی محزون بالای سرش
آسمان است
و
قناری
در غفلت ترانه خوانی خود
خوشبخت بود
خوشبخت
